داستانی زیبا در طلب رزق از خداوند
صاحب مرغ سرخ شده هر روز مرغش را به دو درهم به دوست نابینایش – که از فضل خداوند طلب رزق و روزی مینمود- میفروخت، اما نمیدانست در شکم آن چه چیزی وجود دارد . ده روز بر این قضیه سپری شد، سپس امجعفر از کنار آن دو شخص گذشت.
و به کسی که از فضل و بخشش او طلب رزق و ورزی میکرد، گفت: آیا فضل و بخشش ما تو را ثروتمند و بی نیاز ننمود؟
پرسید: چه بود فضل و بخششت؟
ام جعفر گفت: صد دینار در ده روز.
نابینا گفت: خیر، بلکه هر روز یک مرغ برایم میفرستادی که من هم آن را هر روز به دو درهم به دوستم میفروختم.
ام جعفر گفت: اما این شخص از فضل و بخشش ام جعفر طلب نمود پس خداوند او را محروم کرد، و دیگری از فضل و بخشش خداوند طلب مینمود پس خداوند به او عطا کرد و او را بی نیاز گردانید.
